محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6015
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : اگر در بغداد دستگير نمىشد ، قدرت گرفتن او را نداشتند ، اگر وارد سامرا مىشد و مىخواست به كمك يارانش همه مخالفان خويش را بكشد اين كار ممكنش بود . گويد : نزديك شب غذايى آوردند كه بخورد ، دو يا سه روز ببود ، آنگاه اسحاق در كشتىاى نشست . براى ايتاخ نيز كشتى ديگر آماده كرد . آنگاه كس فرستاد كه سوى كشتى شود و دستورش داد كه شمشيرش را بگيرند . پس او را به طرف كشتى سرازير كردند . گروهى مسلح همراه وى بودند ، اسحاق راه بالا گرفت تا به منزل خويش رسيد . وقتى ايتاخ به خانهء اسحاق رسيد او را ببردند و يك سوى خانه جاى دادند ، آنگاه بندش نهادند و گردن و دو پايش را از آهن سنگين كردند . پس از آن دو پسرش منصور و مظفر و دو دبيرش سليمان بن وهب و قدامة بن زياد نصرانى را به بغداد آوردند . سليمان بر كارهاى سلطان بود و قدامه بر املاك خاص ايتاخ . آنها را در بغداد بداشتند . سليمان و قدامه را تازيانه زدند كه قدامه اسلام آورد . منصور و مظفر محبوس شدند . از ترك ، غلام اسحاق ، آوردهاند كه گويد : بر در اطاقى كه ايتاخ در آن بداشته - بود . ايستاده بودم به من گفت : « اى ترك ! » گفتم : « اى ابو منصور چه مىخواهى ؟ » گفت : « امير را سلام گوى و به وى بگوى : دانسته اى كه معتصم و واثق دربارهء تو به من چه دستور مىدادند و من از تو چندانكه ممكنم بود دفاع ميكردم ، مىبايد اين به نزد تو سودمندم افتد . من خودم سختى و سستى ديدهام و اهميت نمىدهم چه بخورم و چه بنوشم ، اما اين دو پسر در نعمت به سر بردهاند و سختى را نشناختهاند آبگوشتى و گوشتى و چيزى به آنها بده كه بخوردند . » ترك گويد بر در مجلس اسحاق بايستادم ، به من گفت : « ترك ! چه مىخواهى